خرید بک لینک

درباره سایت

961005

امکانات وب

سلام نوشتنو همیشه دوست داشتم یادمه کم سن تر که بودم حتی دست به قلم میشدم و داستانم مینوشتم اینجا هم که دل نوشته روزانم بود چه ود بزرگ میشیم چه زود عمرمون  میره چه زود قبلنا یادمون میره داشتم مطالبای قبلو میخوندم خوبی زندگی اینه روزای خوب و بد میرن مامان از ماه 4اینا تشخیص داده شد سرطان داره عمل و شیمی درمانی و پرتو درمانی و.... نابود شده به تمام معنا ادمی که همیشه به ما روحیه میداد و پشتمون بود عجیب شکسته و نا امید شده خودت بهش کمک کن خدا جووونی دختر خانومی اوووووووووووووووووووووووووف که چه بزرگ شده ششیرین زبون ادم دلش قنج میره براش دوستش دارم از وجودمه باباشو ولی نه الان شاید 5ماهی هست باهاش سرسنگین و قهریم هیچ رابطه ای بینمون نیست هیچی فقط زیر یه سقف زندگی میکنیم به خاطر بچم تحمل میکنم و وجودشو نا دیده میگیرم البته امروز تو پیام کلی چیز میز بارش کردم میخواد احتمالا مث همیشه بار و بندیلشو ببنده و بره مهم نیست برام اینقدر شخصیتش بد و ضعیفه که بود و نبودش هم برام مهم نیست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 20:00

دیروز بهت گفتم بریم اتلیه گفتی امروز میبریم امیدوارم بیای چون دیروز به خاطر این ک بهت گفتم سرکارم میزای ونمیای کلی قشقرق به پا کردی و به گریه نشوندی منو شب بیرون رفتن هم ک تازگی به کارات اضافه شده یعنی چی هر شب هرشب یکی از دوستات میان دم خونه

[ سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 13:7 ] [ مریم ]

[ ]

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 20:10

دیدی فرداشم اومد ونیرمدی ،نه این ک نیای چهار ونیم خونه بودی باهم ناهار خوردیم و تو رفتی حموم اماده شدی واسه رفتن به جشن و وقتی بهت گفتم قراربود بریم اتلیه حتی به رو خودت نیاوردی
انگار نه انگار

[ شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 13:8 ] [ مریم ]

[ ]

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 20:10

خيلي وقته ننوشتم

نوشته ها ميمونن

خوب

بد

خاطره هاتو یادت میارن

الان داشتم چند تا از پست های اردیبهشت پارسالو میخوندم

انگار تو اون صحنه بودم

نوشتن خوبه

ادم خوبی و بدی های دیگرونو یادش میمونه

نوشتن

نوشتن

نوشتن


برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 20:10

آیناز بانو چند ماهه تو وجودمه چند ماهه حس کردی من گریه میکنم میخندم افسرده ام شادم همدم تنهایی های مامانت بودی تو وجودم وجود داری و ناراحتم که با کارام باعث ناراحتی تو شدم بعضی وقتا خیلی دیر اومدم اینجا خیلی دیر دارم مینویسم کاش از روز اولی ک فهمیدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 20:10

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:59

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:59

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:59

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:59

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:59

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:59

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:59

سلام اوس کریم

در تدارکا ت عروسی هستیم با عشق جان تاریخ ازدواجمون شده 9/17 یعنی چهارمین ماهگرد یکی شدنمون

تالار ولباس عروس فعلا اوکی شده خونه هم اوکیه جهازم تقریبا اوکیه خخخخ

کلا همه چی فعلا رو رواله

دوست دارم عروسیم به یاد موندنی بشه خوب برگزار بشه اونقدر عالی وخوب ودر حد شان ومنزلت من ک هیچکی نتونه ایرادی توش دربیاره


برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

حال روحم خوب نیس نمیدونم چی میخوام چی کار میکنم حال جسمم بدتره خسته ام نیاز دارم چندروزی فقط وفقط وفقط بخوابم اونقدر بخوابم ک نخوام بخوابم حوصلم نمیدونم کجا رفته الان باید تو بهترین روزهای زندگیم باشم ذوق کنم واسه سرویس صورتی رنگ آشپز خونه ک با ذوق خریدمش با ذوق در جعبه رو باز میکنم باذوق میچینم اما بعدش میپره ذوقه چرا موندگار نیس این حس خوب وشاد نمیدونم چمه کوچیکترین رفتار حمید شده واسم عذاب دائم باهاش بحث دارم اعصابشو خورد میکنم دلشو میشکنم چم شده من من باید تو بهترین روزای عمرم باشم با یه لبخند همیشگی با بهترین اخلاق پس چرا اینجوری نیس چرا دارم دق میکنم از بغض چرا خوشحالیم نیس؟ چرا حمیدم وقت نداره واسه بودن با من ؟ چرا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

روزها به خوبی داره سپری میشه از این ک صبح ها وقتی بیدار میشم و اولین چیزی ک چشمام میتونه ببینه حمیدمه خوشحالم از این ک برای خوشبخت بودن من داره تمام تلاششو میکنه ازش ممنونم از این همه مهربونی وتحملش در مقابل رفتارهای من ازش ممنونم میتونم بگم حمید واسه من یه آدم خاصه یه آدم تک از این ک دارمش خیلی خوشحالم اونقدر ک هیچ وقت تا الان نبودم وقتی نیس حالم بده بهش وابسته ام بیش از چیزی ک فکرشو بکنم فقط یه ساعت دیر کنه اخلاقم بد میشه دست خودم نیس دلم طاقت نمیاره وبهونه گیری میکنه از این حس وانرژی خوبی ک میگیرم ازش خوشم میاد من الان تو بهترین روزای زندگیمم با بهترین مردی ک میتونستم تو زندگیم داشته باشم مردی ک همیشه وتو تمام موقعیت ها کنارمه وتنهام نمیزارهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین عباسی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

صفحه بندی