نمیدونم چی میخوام چی کار میکنم
حال جسمم بدتره
خسته ام نیاز دارم چندروزی فقط وفقط وفقط بخوابم
اونقدر بخوابم ک نخوام بخوابم
حوصلم نمیدونم کجا رفته الان باید تو بهترین روزهای زندگیم باشم
ذوق کنم واسه سرویس صورتی رنگ آشپز خونه ک با ذوق خریدمش
با ذوق در جعبه رو باز میکنم باذوق میچینم اما بعدش میپره ذوقه
چرا موندگار نیس این حس خوب وشاد
نمیدونم چمه
کوچیکترین رفتار حمید شده واسم عذاب
دائم باهاش بحث دارم اعصابشو خورد میکنم
دلشو میشکنم
چم شده من
من باید تو بهترین روزای عمرم باشم با یه لبخند همیشگی با بهترین اخلاق پس چرا اینجوری نیس
چرا دارم دق میکنم از بغض
چرا خوشحالیم نیس؟
چرا حمیدم وقت نداره واسه بودن با من ؟
چرا
برچسب:
نویسنده: مبین عباسی